آیا میدانید ؟ شما دارای 0 پست هستید ؟!
ads
Put a quick and clean free web page hit counter on your blog, Tumblr or WordPress.
ads

نمایش نتایج: از 1 به 5 از 5
Like Tree7Likes
  • 1 Post By you+me=love
  • 2 Post By you+me=love
  • 2 Post By you+me=love
  • 1 Post By you+me=love
  • 1 Post By ShaHin

موضوع: رمـان عـاشـقـانـه و زيـبـاي ♥ پـریچهـر ♥از م.مـودب پـور "

  1. Top | #1

    http://www.up84.ir/uploads/136033948164281.gif http://www.up84.ir/uploads/136033948164281.gif http://www.up84.ir/uploads/136033948164281.gif http://www.up84.ir/uploads/136033948173842.gif http://www.up84.ir/uploads/136033948173842.gif http://www.up84.ir/uploads/136033948173842.gif

    بخند جون من بخند د بخند تا دنیا به روت بخنده
    نام واقعی
    نیوشا
    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    350
    میپسندم
    111
    تشكر شده 151 بار در 107 پست
    سیستم عامل مرورگر
    میزان امتیاز
    18

    رمـان عـاشـقـانـه و زيـبـاي ♥ پـریچهـر ♥از م.مـودب پـور "

    [Only registered and activated users can see links. ] پریچهر م.مودب پور

    درزندگی انسان گاهی دیگران سرنوشت راتعیین می کنند.زمانی که به گذشته بازمی گردیم به لحظاتی برخوردمی کنیم که بایک اتفاق ساده،دیگران توانسته اندزندگیمان رادگرگون کنند.
    این داستانی است ازیک زندگی.
    مسافرین محترم ورود شمارابه خاک ایران خوش آمدمی گویم.ساعت 20:30دقیقه به وقت تهران است.هوا،هفده درجه بالای صفروبارانیست.امیدوارم ازپروازلذت برده باشید لطفادرجای خود
    نشسته وکمربند؛راببندید.آرزوی دیدارمجدد شمارا داریم.
    هومن- دیگه پاموتواین بشقاب پرنده نمی زارم.اسمش روباید میذاشتند شرکت هواپیمایی اتومعلق!خیلی خوب ازمون پذیرایی کردندکه آرزوی دیدار مجددمون رودارن؟!
    من- چی میگی هومن؟چراغرمی زنی؟
    هومن- می گن داریم سقوط می کنیم .خلبان یادش رفته چرخهای هواپیماروسوارهواپیما کنه .
    هربدی وخوبی از من دیدی حلال کن منوفرهاد جون .
    من- رسیدیم؟
    هومن- آره .اینجا آخرخطه .دیداربه قیامت
    من- شام دادند؟
    هومن- آره،شام ترومن خوردم .
    من- بترکی، گرسنه بود .
    هومن- شام کله پاچه دادند با پیازوترشی تودوست نداشتی .
    حالا اگه هوس کردی زنگ بزنم یه پرس برات بیارن .نخورده که نیستی .
    من- کی می رسیم ازدستت خلاص شم.
    هومن- فعلا که روهوا، آویزونیم .
    من- خدابه دادمون برسه با گمرک اینجا .خوب شد به بابا اینا خبرندادیم داریم می آییم .
    هومن- جدی فرهادهشت سال گذشت؟باورم نمیشه ما مهندس شده باشیم .
    من- با بودن رفیقی مثل تو،برای من هشت قرن گذشت.
    هومن- فرهاد حتما تواین هفت هشت ساله،ثروت پدرت هفتاد هشتاد برابرشده
    من- بازپشت سرپدرم حرف زدی؟پدرخودت هم پولداره ها!
    هومن- نارحت شدی؟انشاالله تواین هفت هشت ساله ثروت پدرت ازبین رفته باشه!امیدوارم بحق این سوی چراغ، بابات به خاک سیاه نشسته باشه!امیدوارم.....
    من- لال شی پسر.چی میگی مگه دیوونه شدی؟
    هومن با خنده- ترسیدی؟
    من- به حرف گربه کوره، بارون نمی آد
    هومن- شوخ کردم خره .پدرت به گردن من حق پدری داره .من که بابای درست وحسابی نداشتم
    من- بازشروع کردی؟
    «دراین موقع هواپیما به زمین نشست واز برخوردچرخها با زمین هواپیما تکان سختی خورد.هومن که برای برداشتن ساک خودش بلند شده بود،روی صندلی پرت شد .»
    هومن- آخ گردنم !خدا ذلیلت کنه بااین رانندگیت!
    مهمانداردرحالی که خنده اش گرفته بود گفت:لطفا بنشینید وکمربندتون رو هم ببندید
    هومن به کمربند شلوارش نگاه کردوخواست یه چیز دیگه بگه که بلافاصله گفتم:
    - هومن،کمربندصند لیتو ببند
    وقتی مهمانداررفت،گفتم :
    - خدا روشکر،دیگه ازدستت راحت میشم .آبروی منوجلوی همه می بری
    هومن- فکرکردی برسیم ایران ولت می کنم؟
    چند دقیقه بعد پیاده شدیم وجلوی باجه ای که گذرنامه؛رومهرمی زدند،صف کشیدیم .
    هومن- ببخشیدآقا،اینجا«تذکره ها؛»رومهرمی کنند؟
    - ا،انگارخیلی بامزه ای؟چمدونهاتوبریزبیرون ببینم آقای بانمک
    من- خدامرگت بده پسر.ببین نرسیده چه بساطی برامون درست کردی؟!
    هومن- آقامن جزاین ساک دستی،هیچی ندارم .اون چمندونها همش مال این رفیقمه .
    «یکساعت بعد،درحالی که تمام چمدونها زیر وروشده بودمراحل گمرکی تموم شدوازفرودگاه بیرون اومدیم وبایک تاکسی به طرف خانه حرکت کردیم»

    من- آخه پسرشوخی هم حدی داره .چرا سربسرشون گذاشتی؟
    هومن- مگه چی گفتم.پاسپورت کلمه خارجی یه. جاش گفتم تذکره
    «به راننده آدرس خونه رودادم. خونه ی من وهومن در یک خیِا بان بود.خیابانی درپاسداران.
    شهرتغییر کرده بود.
    بزرگ وشلوغ.یک ساعت بعد رسیدیم»
    من- برودیگه خونه تون.ازدستت راحت شدم
    هومن- من نباشم یه ورت صحراست!نیم ساعت دیگه میام سراغت .
    من- اومدی،نیومدی ها؛!
    هومن- یعنی همه چی تموم؟
    من- همه چی تموم
    هومن- پس مهرم چی می شه؟هشت ساله جوانی ام روپات گذاشتم .
    من- گم شو
    هومن- عیبی نداره .شوهرمالی هم نبودی .مهرم حلال ،جونم آزاد .هنوزجوونم وخوشگل.می رم یه شوهردیگه می کمنم .خداحافظ ای شوهربی وفا!ای بی صفت!
    «راننده تاکسی باخنده؛مارونگاه می کرد»
    من- این چرت وپرت ها؛رو میگی،همه فکرمیکنن دیوونه ای
    هومن- خب عشق آدم رودیوونه میکنه دیگه!
    من- گم شو،خداحافظ.
    «ساعت حدود11شب بود:زنگ خونه خودمون رو زدم.فرخنده خانم آیفون روجواب داد»
    من- منم فرهاد.سلام فرخنده خانم .
    «صدای فریاد فرخنده خانم روشنیدم که فرهادخان فرهادخان می کرد»
    واردخونه شدم وچمدونها رو کناری گذاشتم.
    فرخنده خانم،زنی زحمت کش ومهربان وساده بودکه درخونه ما کارمیکرد.سیزده چهارده سال پیش،یک روزبا تنها دخترش که خیلی کوچک بود،همراه پدرم به خونه ما اومدوموندگارشد.
    دیگه جزئی ازخانواده ما به حساب می اومد.ازاول هم بهش به چشم خدمتکارنگاه نمی کردیم.بگذریم.
    وارد خونه شدم.خونه که چه عرض کنم.باغ بسیاربسیاربزرگی بود با درختان کهن سال سربه فلک کشیده که روزها سروصدای پرنده ها توش
    قطع نمی شد.استخری وسط باغ ودورتادورپرازشمشادهای بلند.ساختمانی دوطبقه،بزرگ وقدیمی پرازاتاق.
    باغ پربودازگل وگیاه.شمشادها مثل دیوارهایی بودند که وسط باغ کشیده شده باشند.
    دورتادورباغ هم نبمکت بودکه وقتی روش می نشینی اصلادیده نمی شدی.باغ جون میداد برای قایم موشک بازی.
    کف حیاط با آجرهای نظامی قدیمی فرش شده بود.تابستون ها وقتی روش آب پاشیده می شد بوی نم همه جا رومیگرفت.ته باغ یه آلاچیق بود پرازشاخه های مو .خلوت ودنج!
    صدای پرنده ها،بوی نم،عطرگلها،منظره درختها،همه آدم رو مست میکرد.خلاصه عاشق این خونه وباغ بودم.از هرگوشه ش،صدتا خاطره داشتم.
    درهمین افکاربودم که پدرومادرم وفرخنده خانم ازخونه بیرون اومدند ودرواقع به طرف من حمله کردند!
    درحالیکه اشک ازچشمام سرازیربود،مادرم روکه اول ازهمه به من رسیده بود،بغل کردم.
    چه احساسی! انگاردوباره بچه شده بودم.بوی مادرم،نوازش دستهاش،گرمی اشکاش همه وهمه چه نعمتیه!
    دلم نمی اومد که آغوش مادرم رو ترک کنم.
    پدرم کنارم ایستاده بود.صبورومحکم.اجازه می داد که ازعشق عیان مادرم لبریزبشم.
    به طرفش برگشتم.پدرخودداربود.اول دستش روبه طرفم درازکرد تا مثل دوتا مردبا هم دست بدیم.می خواست به من بفهمونه که درنظرش مردشدم.
    دستش رو تودستام گرفتم.دستی که هروقت می ترسیدم،وحشت رو ازم دور می کرد.
    وقتی روی شانه ام قرار گرفت،احساس امنیت مثل حصاری احاطه ام می کرد.
    نتونستم طاقت بیارم.خواستم این دستها رو ببوسم که نذاشت وبا گریه بغلم کرد.
    گریه پدر،فقط حلقه اشکی بود درچشمان.
    همه وارد ساختمان شدیم.چمدون ها روبه کناری گذاشتم و دوباره مادرم رو درآغوش گرفتم.بعدرو به فرخنده خانم کردم وگفتم:
    - چطورید فرخنده خانم؟خوبید؟دلم برای شما وسماورگوشه خونتون خیلی تنگ شده،پناهگاه من!
    «یادم می آد هروقت که مادرم منو دعوا می کرد،به اتاق فرخنده خانم پناه می بردم واون هم با دادن یک استکان چای وچند آب نبات،ازمن دلجویی می کرد وبا گفتن قصه ای منو
    شاد به طرف خونه می فرستاد.سماورش،همیشه خدا،گوشه اتاق ازسوزدل،قل قل می کرد.»





















    Shadi likes this.

    3 كاربر زير پست you+me=love را پسندیده:

    jolia (02-01-13), Shadi (12-11-12), ShaHin (30-03-13)

    امضای you+me=love
    مهربانـــم!

    شرمنــده ام

    کــه هیچ وقت،

    مهربانــی هایت
    را منتشـــر نکردم

    امـا تــا دلــت بخواهد گلایـه هـا را "پست" کردم...

    و غریبه هــا "لایک" زدند …

    کــاش می توانستم صدای تــو را بنویسم


  2. تبليغات باforum84 تبليغات باforum84
  3. Top | #2

    http://www.up84.ir/uploads/136033948164281.gif http://www.up84.ir/uploads/136033948164281.gif http://www.up84.ir/uploads/136033948164281.gif http://www.up84.ir/uploads/136033948173842.gif http://www.up84.ir/uploads/136033948173842.gif http://www.up84.ir/uploads/136033948173842.gif

    بخند جون من بخند د بخند تا دنیا به روت بخنده
    نام واقعی
    نیوشا
    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    350
    میپسندم
    111
    تشكر شده 151 بار در 107 پست
    سیستم عامل مرورگر
    میزان امتیاز
    18
    فرخنده خانم- حالا دیگه پناه ما،بعداز خدا شمائید فرهادخان
    من- خیالتون راحت،من هنوزهم اگه طوری بشه،به دو،بطرف پناهگاه می آم.
    «درهمین مقغ،دختری با چادر که فقط چشمانش ازآن بیرون بود،واردشدوسلام کرد.صدایی گیرا،یادآورگذشته ای دوره.لیلا بوددختری کوچک فرخنده خانم که حالا بزرگ شده بود.»
    من- سلام لیلا خانم چقدربزرگ شدید!
    لیلا- خوش آمدی فرهادخان.خانم چشم شماروشن.
    مادر- ممنون لیلاجون. دلت روشن.
    «بطرفچمدان رفتم وسوغات فرخنده خانم ولیلاروبیرون آوردوگفتم:»
    - اول ازهمه بیادشما بودم فرخنده خانم .بفرمایید،ناقابله .این هم خدمت شما لیلا خانم
    فرخنده خانم- مادرچرازحمت کشیدی؟همون که یادمن بودی برام بس بود .پیرشی پسرم .
    لیلا-ممنون فرهادخان
    «ازصورت لیلاچیزی معلوم نبوداماصدای قشنگی داشت .»
    سوغات پدرومادرم روهم دادم .همگی نشستیم ومشغول صحبت کردن ازهردری شدیم درخونه فقط شادی بودکه به هرگوشه ای می دویدوهمه جاسرک میکشیدهنوزنیم ساعت نگذشته بودکه زنگ زدندوهومن واردشد شلوغ وپرسروصدا .شروغ به سلام وعلیک باپدرومادرم کرد .
    پدرم که ازحرکات هومن خنده اش گرفته بودپرسید:
    - فرهاد،هنوزاین پدرسوخته پشت سرمن حرف می زنه؟
    من- اختیاردارید پدر،غلط می کنه .
    هومن- منکه همیشه،همه جامی شینم وبلندمیشم دعاتون می کنم!همین چندساعت پیش توی هواپیما ذکرخیرتون بود .داشتم دعاتون می کردم .
    «نگاهی چپ چپ بهش کردم .»
    هومن- به به،فرخنده خانم!ماشااللهمثل قالی کرمون می مونید .ازموقعی که ازایران رفتم تاحالا،تکون نخوردید .
    «فرخنده خانم که گل ازگلش شکفته بودگفت»
    -ماشاالله،چه باکمالاته این هومن خان!
    هومن- اِاِاِ؛این لیلا خانومه؟!
    من- بله،لیلاخانمه .
    هومن- ماشاالله چه بزرگ شدن!لیلاخانم یادتونه چقدرمن واین طفلک فرهادجون روبه جون هم می انداختید؟
    «راست می گفت.وقتی کوچک بودیم،بارهاوبارها لیلا باعث دعاوکتک کاری من و هومن شده بود»
    لیلا- اختییاردارید هومن خان. اونمال وقتی بودکه خیلی کوچک بودیم. در واقعبازی کودکانه بود.
    هومن- راست میگن لیلا خانم. اون موقع بچه بودیم وفقط کتک کاری می کردیم.
    انشاالله حالاکه بزرگ شدیم لیلا خانم می کنن که دعوای من وفرهاد،به قتل وکشتار برسه!
    فرخنده خانم- وا هومن خان خدا اون روزو نیاره.
    من- هومن،تواینجا اومدی چیکار،مگه خودت خونه وزندگی نداری؟
    هومن- رفتم خونه،سوسن خانم تشریف نداشتن.اومدم یه سلامی عرض کنم ومرخص شم.
    «درهمین وقت تلفن زنگ زد وپدرم تلفن رو جواب داد.چند دقیقه بعد خنده کنان به طرف ما آمد»
    پدرم- هومن تواین کارها رو از کجا یاد گرفتی؟
    بعد رو به مادرکرد وگفت:
    - پدرسوخته به پدرش گفته من یه سرمیرم هتل.زن وبچه مو گذاشتم اونجا.
    پدرش ازتعجب خشکش می زنه.می پرسه مگه زن گرفتی؟اینم گفته آره،یه دختراهل مغولستان رو گرفتم.اسم بچه مون رو هم گذاشتیم چنگیزخان!
    «همه شروع به خندیدن کردند وسرزنش هومن»
    هومن- این که چیزی نیست،حرف بزنید شما رو هم اذیت می کنم!این فرهاد رو اونقدر اذیت کردم که یکسال زودتردرس هاشو تموم کرد که برگرده واز دستم راحت بشه.
    لیلا- اینا سوغات فرنگه؟
    فرخنده خانم- خیر نبینن این خارجی ها که جوونهای ما رو جنی می کنن.
    من- فرخنده خانم این از اولش جنی بود.تازه اونجا کمی درستش کردن
    پدر- پاشو برو خونه.مادرت اومده.می خواد ببیندت
    هومن- مادرم!؟
    بعد با زهر خندی برلب،خداحافظی کرد و رفت.
    «مادر وپدر هومن،سالیان سال بود که ازهم جدا شده بودند.سوسن خانم نامادری هومن بود هومن یک خواهرناتنی،هم بنام هاله داشت که سوسن خانم مادرش بود.رابطه خوبی با هم نداشتند.»
    فرخنده خانم- خدا نصیب نکنه بیچاره پدرش ومادرش چی از دستش می کشن؟!
    لیلا- برعکس.خیلی سرزنده وبانمکه!
    «برگشتم ونگاهی به لیلا کردم.بزگ شده بود!»
    مادر- فرهاد توچطوری اونجا با هومن سرکردی؟
    من- اگه یه دوست واقعی توی دنیا باشه،این هومن مادر
    پدر- هومن پسربسیارخوبیه.شیطون هست اما خوب ومهربون
    من- مادر من خیلی گرسنه م،شام چیزی داریم؟
    فرخنده خانم- الان برات درست می کنم،چی دوست داری؟
    من- نه فرخنده خانم،چیزی درست نکنید.اگه چیزی حاضر نیست،همون نون وپنیروگردو رو می خورم دستتون درد نکنه
    لیلا- هنوزاخلاقتون عوض نشده فرهادخان
    من- نه،فقط کمی بزرگترشدم.شما چطور؟
    لیلا- زمان خیلی چیزها رو تغییر می ده
    من- امیدوارم زمان شما رو تغییرنداده باشه.اون لیلائی که من می شناختمش خیلی خوب ومهربون بود.
    لیلا- خوبی بچگی اینه که آدم کمترمی فهمه
    «نگاهش کردم»
    لیلا- آدم هرچی بیشتربدونه،بیشترزجر می کشد!
    « اینها روگفت ورفت»
    مادرم- باید زنگ بزنم به همه فامیل.خیلی دلشون می خواهد فرهاد رو ببینند.
    اگه بفهمن اومده،تا نیم ساعت دیگه می ریزن اینجا.
    برم یه زنگ بزنم به خواهرم.
    «به محض شنیدن حرفهای مادرم،چشمهایم سیاهی رفت.خسته بودم وحوصله فامیل رونداشتم.تازه ساعت حدود دوازده شب بود.»
    گیرم الان نمی اومدن،صبح کله سحرهمه خونه ما بودند.
    دنبال بهانه ای می گشتم تا بدون اینکه مادرم رو ناراحت کنم،ازاینکار منصرفش کنم.
    مادرم به طرف تلفن حرکت کرده بود که ملتمسانه به پدرم نگاه کردم.پدرم ازنگاه ماتمزده من خنده اش گرفت و رو به مادرم گفت:
    - خانم،امشبه رو دست نگه دار،مطمئنا اقوام یک شب دیگرهم،طاقت دوری فرهاد را دارند.این بچه تازه رسیده خسته اس.می دونم شوق داری ولی بذاربرای فردا،بهتره.
    مادر- راست می گی،اصلا فردا شب یه مهمونی مفصل می دم.بذارتمام دخترای فامیل شیک وپیک کنن وبیان،خودی به فرهاد نشون بدن.شاید قسمت بچه ام بین اینا بود
    من- مادرتو رو خدا از الان تو ذهن فامیل نندازید که من خیال ازدواج دارم.
    بعد با التماس رو به پدرم کردم وگفتم:پدر!
    پدر- خانم من،عزیزم،این بچه هنوزلباساشو درنیاورده،شما می خواین زنش بدین؟
    مادر- شماها نمی دونید،ازاین چیزام خبرندارید.این کارها روبسپرید دست من.
    یادت رفت«رادپور»؟پارسال هی گفتم بگو فرهاد یه سر بیاد و برگرده؟هی گفتی نه؟دیدی دخترمنیژه خانم رو بردند؟
    پدر-اولا کجا دخترمنیژه خانم رو بردند؟اونکه خودت گفتی یک ماه قهرکرده برگشته خونه مادرش!درثانی پسره رو وسط امتحاناش بکشم بیاداینجا دخترمنیژه خانم روبگیره؟
    من- کدوم منیژه خانم؟رستم زاده؟
    مادر- آره عزیزم،مهناز،دخترش،یادت هست؟
    من درحالی که گریه ام گرفته بود گفتم
    - مادر اون موقعی که من جهل وپنج کیلو بودم،مهنازهفتادهشتادکیلو، خالص وزنش بود،تو رو خدا رحم داشته باشید.پدر،من تازه شصت کیلوشدم!
    پدربا خنده- ناراحت نشوفرهاد جون،مهنازالانم همون حدود هشتاد،نود کیلو مونده،اضافه نکرده وشروع به خندیدن کرد
    مادرم چپ چپ به پدرم نگاه کرد
    فرخنده خانم- نه،مهناز خانم خوبه،یه پرده گوشت بهش هست،چیه دخترلاغرواستخونی باشه!
    من- فرخنده خانم،اون دیگه از یه پرده گوشت گذشته،شده لووردراپه!
    «همه خندیدندحتی مادرم»
    پدر- خوب شکرخدا مسئله مهناز،حالابالووردراپه یابدون اون،منتفی شده ورفته خونه شوهر.حالااگه میخوایطلاقشوبگیری وبنشونیش پای سفره عقد فرهاد،اون چیزدیگه ایه .
    «این منیژه خانم،همسایه ی سرکوچه مابود،کنارخونه هومن اینا،که دوست قدیمی مادرم بود.
    دخترش هم ازپرخوری بقدری چاق بودکه ازدراتاق تونمی اومد .بگذریم،بعدازآنکه فرخنده خانم،کمی از شام شب که باقیمانده بودبرام آوردومن خوردم،بعدازخداحافظی،به اتاق خودم رفتم .
    دکوراتاق هیچ فرقی نکرده بود .همه چیزهمونطوربودکه بود.اتاق من درطبقه بالابودکه هم ازداخل خونه به اون راه داشت وهم توسط ده پانزده پله،ازحیاط میتونستم به اتاق واردبشم بعدازحمام
    کردن، درون رختخابم، مثل خیلی خیلی قد یمییها. خنک بود امن.
    شاید ده شماره طول نکشید خوابم برد.
    صبح اول وقت،سروکله خروس بی محل پیدا شد.منظورم هومن بود.از راه پله های حیاط وارد اتاق من شده بود.»
    هومن- بلند سو ظهره،تا کی می خوای بخوابی؟
    «سرم را از زیرپتو درآوردم وساعت رو نگاه کردم.9صبح بود.پس دوباره پتو رو روی سرم کشیدم واز همون زیرگفتم»
    - هومن،بدون شوخی می گم،برو گم شو
    هومن- بلند شو امتحان دانشگاه دیرشد!




    vahid and Shadi like this.

    2 كاربر زير پست you+me=love را پسندیده:

    Shadi (12-11-12), vahid (11-11-12)

    امضای you+me=love
    مهربانـــم!

    شرمنــده ام

    کــه هیچ وقت،

    مهربانــی هایت
    را منتشـــر نکردم

    امـا تــا دلــت بخواهد گلایـه هـا را "پست" کردم...

    و غریبه هــا "لایک" زدند …

    کــاش می توانستم صدای تــو را بنویسم


  4. Top | #3

    http://www.up84.ir/uploads/136033948164281.gif http://www.up84.ir/uploads/136033948164281.gif http://www.up84.ir/uploads/136033948164281.gif http://www.up84.ir/uploads/136033948173842.gif http://www.up84.ir/uploads/136033948173842.gif http://www.up84.ir/uploads/136033948173842.gif

    بخند جون من بخند د بخند تا دنیا به روت بخنده
    نام واقعی
    نیوشا
    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    350
    میپسندم
    111
    تشكر شده 151 بار در 107 پست
    سیستم عامل مرورگر
    میزان امتیاز
    18
    «یه دفعه مثل فنرازجا پریدم،هنوزدرعالم دانشگاه وامتحان وخارج ازکشوربودم.
    با بلند شدن من،هومن شروع به خندیدن کرد.تازه متوجه زمان شدم.
    خونه خودمون بود،اتاق خودم،ایران خودم!»
    هومن- چی شد ترسیدی؟
    من- آره،یک آن فکرکردم که هنوزتوجریان درس وتحصیلم.
    هومن- پاشوبریم صبحانه بخور،کارت دارم
    من- اگه هومن بدونی مادرم چه لقمه ای برام گرفته بود!؟خدا بهم رحم کرده،خطراز بیخ گوشم ردشد
    هومن- چطورمگه؟ستاره خانم می خواست شوهرت بده؟
    «اسم مادرم، ستاره بود. هومن مادر رو ستاره خانم صدا می کرد»
    من: اتفاقا درست حدس زدی، می خواسته زنم بده!اونم کی؟دختره منیژه خانم،مهنازرویادت هست؟
    هومن- راست می گی؟به به مبارکه،بسلامتی - دخترخوبیه این مهناز،تاحالاسه باردروزن صدوبیست کیلوگرم مدال آورده .حیف شدازدستت رفت .گویا یه نسبتی هم با آلکسیف،قهرمانان روسی داره
    ولی فرهاد اگه مهناززنت می شد،خوب تروخشکت می کردها،حرف می زدی بغلت می کردمی ذاشت سرطاقچه!
    من- گم شو .هومن تروخدااگه مادرم رودیدی یه چیزی بهش بگو
    هومن- خیالت راحت،فعلاپاشوبریم پایین،صبحانه بخورکارت دارم«بلندشدم واصلاح ودوش،بعدرفتیم پایین .ازپله های داخل سالن که پایین می رفتیم،هومن شروع کرد بلندبلندحرف زدن»
    هومن- نامحرم سرراه نباشه،آقاهومن دارن تشریف میارن (چندسرفه)
    مادرم- سلام هومن جون،خوبی؟
    هومن- چه سلامی؟چه علیکی؟چه خوبی؟ستاره خانم فقط این فرهادپسرشماست؟
    من آدم نیستم؟
    مادرم باخنده- چیه باز،چی شده ؟
    هومن- چرابرای من زن نمی گیرید؟چرافکرمن نیستید؟
    من- راست می گه مادر،مهنازاگه باشوهرش،زندگیش نشده،بگیرش برای هومن .سلام
    مادر- سلام،آره حیفه واقعا،خوب دختری بود!حالاکه شوهرداره
    هومن- نه ستاره خانم،من خروس وزن نمی خوام،برای من یک مگس وزن پیدا کنید مادرم باحیرت به من نگاه کرد .
    من- دسته های کشتی ووزنه برداری رومی گه مادر
    مادرم باخنده- کورنشی پسر،بذاراول دست فرهادوبندکنم بعد تو
    هومن- فرهادهنوزنمی تونه دماغش روبگیره این کجا وقت زن گرفتنه شه؟شما یه زن خوب برای من بگیر،من برای فرهادهمین فرخنده خانم رومی گیرم
    فرخنده خانم که اسمش روشنیده بود،جواب داد
    فرخنده خانم- چی می گی ننه؟کاری داری؟(ازداخل آشپزخونه)
    هومن- حالانه فرخنده خانم .زوده فعلا،چند وقتی کارداره
    «مادرم درحالی که از خنده،غش وریسه رفته بودگفت»
    - خیرنبینی هومن،بیچاره فرخنده خانم؛
    هومن- راست می گید،این فرخنده خانم هم حیفه زن فرهادبشه .چطوره مادرفرخنده خانم روبراش بگیریم؟
    «پدرم که ازلحظاتی پیش واردسالن شده بود باخنده گفت»
    - هومن بازمعرکه گرفتی پسر؟
    ماهردوسلام کردیم واوجواب داد
    پدر- شب ایران چه جوری بود؟
    من- عالی،مثل خودش پررمزوراز!
    پدر- شاعرانه بود،آفرین
    هومن- جناب رادپور(اسم پدرم)ازعشقه!فرهاد ازعشق فرخنده خانم به این درجه ازعرفان رسیده
    فرخنده خانم به این درجه ازعرفان رسیده
    فرخنده خانم دوباره ازآشپزخانه جواب داد
    - چی می گی ننه؟کارم داری بیام
    هومن- نه فرخنده خانم نیا،انگارمعامله مون نشد.شما حیفید!
    من- هومن خجالت بکش.سربه سرپیرزن نذار
    «دراین هنگام فرخنده خانم کهفقط قسمت آخرحرفهای هومن روشنیده بود،با دستکش ظرفشویی وارد سالن شد»
    هومن آرام درگوش من- عروس خانم خودش اومد معامله رو جوش بده
    «من محکم زدم توی پهلوش»
    فرخنده خانم- ننه چی حیفم!دیگه عمری برام نمونده
    هومن- اختیاردارید،ولی خوب حق با شماست،فرهاد جون باید عجله کنه
    «مادرم با خنده،فرخنده خانم روبه آشپزخانه برد ومشغول حرف زدن با او شد»
    من- هومن یکدفعه اگه می شنید خیلی بد می شد،زشت بود دیوونه
    هومن- به جان فرهاد همه رو شنیده.اومده بود ببینه شاید خدا خواست وشد عروس خانواده رادپور
    «پدرم از خنده،سرفه اش گرفته بود.
    من به طرف آشپزخانه رفتم که صبحانه بخورم که هومن داد زد»
    - کجا؟قبل ازعروسی،حق دیدن عروس رو نداری
    «با خنده وارد آشپزخانه شدم وبعداز صبحانه،پیش پدروهومن که مشغول صحبت بودند برگشتم وازهومن پرسیدم»
    - خوب حالا بگوچیکارم داشتی؟
    هومن- می خواستم با،هم بریم شاه عبدالعظیم،سرخاک مادربزرگم
    من- مادربزرگ تو،من بیام چیکار؟
    «هومن درحالی که دست منومی کشید وتقریبا با زورمنوبا خود می برد گفت»
    - می خوام اونجا دخیل ببندم،بختت وا شه.خداحافظ جناب رادپور
    پدر- هومن درمورد حرفهایی که زدم فکرکن،باشه؟
    هومن-چشم جناب رادپور،چشم
    «بیرون اومدیم وسوارماشین پدرهومن شدیم.یک بنزمدل بالا بود»
    من- هنوزنیامده،زدی به اموال پدرت؟
    هومن- این که چیزی نیست،خبرنداری.اولتیماتوم دادم بهش،تا آخرهفته باید برام یک ماشین شیک بخره وگرنه هرروزماشینش رو می برم
    من- اون بیچاره پدرت،که حرفی نداره.تا حالا ازچه بابت برات کم گذاشته؟
    هومن- ازچه بابت؟!(با پوزخند).ازبابت عشق ومهربانی!
    من مگه چند سالم بود فرهاد که ازمادرم جدا شد؟بخاطرچی؟خودخواهی.نمی گم مادرم زن خوبی بود.ولی هرچی بود مادرمن بود.
    دوسال بعداز طلاق مادرم،ازدواج کرد.فرهادمن درسته که کوچک بودم ولی همه چیزروخوب می فهمیدم.دعواها،کتک کاری ها،فحش ها.
    اگربدونی هرشب درخونه ما چه خبرمی شد.به محض اینکه پدرم ازکارخونه برمی گشت،جنجال شروع می شد.طوری شده بودکه وقتی آفتاب غروب میکرد،غم عالم
    می ریخت تو دلم.ازشب نفرت داشتم.
    تا پدر می اومد،ده دقیقه نگذشته بودکه می پریدن بهم.یه شب نوبت پدربود،یه شب نوبت مادرم که دعوا رو شروع کنه.
    خدا می دونه فرهاد چی می کشیدم.با همون کوچکی یک دقیقه به دامن مادرم می چسبیدم والتماس می کردم،یک دقیقه به کت پدرم آویزون می شدم و زار می زدم.
    ولی به تنها چیزی که توجه نداشتن من بودم.
    «حرکت کردیم.بغض گلوی هومن را گرفته بود.تا حالا اونواینطوری ندیده بودم.شخصیت پنهان هومن بود.باورنمی کردم که این آدم،همان هومن باشه.»
    بعداز چند دقیقه رانندگی،یه دفعه ماشین رو کناری پارک کرد و روبه من گفت:
    - یه شب فرهاد،دعواشون خیلی بالا گرفت.مادرم یه چیزی پرت کردطرف پدر،خوردبهش.پدرهم شروع کردبه کتک زدن اون.حالا نزن کی بزن.
    فرهاد تا حالاکسی مادرت روکتک زده وتو واستی نگاه کنی؟نه،می دونم.خیلی سخته.اون شب واقعا دلم می خواست پدرم رو بکشم.
    بالاخره ازهم طلاق گرفتند.تا مدتها پدرم یه گوشه می نشست ومات،درودیوارونگاه می کرد.حال من رو نمی تونی درک کنی که چه می کشیدم.اون موقع من شش سالم بود.
    مادرم یکسال بعد دوباره ازدواج کرد.ازش نفرت دارم.
    پدرهم دوسال بعدازجدایی،دوباره ازدواج کرد.باهمین خانم که به اصطلاح مادرمه.
    من- ولی هومن فکرنکنم نامادریت زن بدی باشه؟اینطوربه نظرنمی آمد
    هومن- چرا بد باشه؟تمام اختبارات،دستش بود.بعداز ازدواجش،وقتی بچه دارشد اول از همه پدر رو وادارکرداین خونه روبنامش کنه.
    سرهمین موضوع،مدتی باهمین بگومگو داشتند.تلافی اختلافشون روسرمن درمی آوردن.
    هرازگاهی که پدربرمی گشت خونه،یه سوسه می اومد وپدرم روبه جون من می انداخت.
    وقتی هم که بچه دارشد،من شدم اخ.همه محبتها به طرف اون بچه متوجه شد.
    آخه میدونی فرهاد،مال بی صاحب،بی ارزش می شه.اگرراستش روبخوای من بیشترخونه شما بودم تا خونه خودمون.
    حالام که می بینی پیغام می ده که دلش برام تنگ شده ازترسشه!
    آخه دیگه من اون پسربچه هشت،نه ساله نیستم.خارج رفتن من هم باعثش اون شد.فرستاد منوخارج که سرخرنداشته باشه.الان هم که آمدم،
    معلوم نیست،شاید اموال پدرم رو به نام خودش کرده باشه.(حرکت کردیم)
    فرهاد یه دفعه بلائی سرمن آوردکه هیچوقت یادم نمی ره.پدرم ممنوع کرده بودکه وقتی خودش نیست،نامادریم ازخونه بیرون نره.
    یه روزنزدیک ظهربود من رو تنها گذاشت خونه ورفت
    من خیلی ترسیدم.حساب کن تواون خونه بزرگ،یک پسربچه تنها،چقدر می ترسه!
    تا ساعت سه بعدازظهربرنگشت.حالا من،هم ترسیده بودم،هم گرسنه.
    وقتی برگشت،من زدم زیرگریه گفتم«پدربیاد بهش میگم»
    وقتی شب پدربرگشت،من اصلا جریان رو فراموش کرده بودم.می دونی به پدرم چی گفت؟
    رفت به پدرم گفت که من می خواستم دامن اون روبزنم بالا!!باور می کنی؟
    اون شب چنان کتکی ازپدرم خوردم که نگو.اصلا پدراجازه نداد که من حرف بزنم.
    روزی که می خواستیم بریم خارج یادته؟توی فرودگاه به پدرم گفتم که پدر،سوسن خانم اون روزبه شما دروغ گفت.من اون کار رو نکرده بودم.
    اون می خواست ازمن زهرچشم بگیره که اتفاقا موفق هم شد.
    فرهاد بعداز اون جریان بقدری ازش حساب می بردم!
    من- چرا تا حالا این چیزا روبرام نگفته بودی؟
    هومن-دیگه لزومی نداشت.اکثرا که خونه شما بودم.بعدهم که ازایران رفتیم،راحت بودم،دیگه به این مسائل فکرنمی کردم.ولی حالاچرا،چون دوباره برگشتم تواین خونه.
    میدونی فرهاد؟دولت بایدوقتی که قانون مربوط به طلاق وجدایی رو می نویسه،قانونگذارها رو ازبین آدمهایی مثل من انتخاب کنه که دردبی مادری
    ویا بی پدری را کشیده باشند،نه چهارنفرکه اصلا نمی دونن طلاق چیه!
    باید وقتی که زن وشوهری برای طلاق به دادگاه مراجعه می کنند،اول یک مجازات سخت برای هردونفردرنظربگیرند بعد آنها ازهم جدا شوند،مثل شلاق!
    دادگاه های ما اصلا به فکربچه ها نیستند که ازتظرروحی چه بدبختی هایی می کشیم وبعداز اینکه بزرگ شدیم با چه مشکلات روحی وارد اجتماع می شویم.
    من- اینا همه مربوط به طرزازدواج ما ایرانی هاست.همین که می فهمیم یه دخترنجیبه،زود باهاش ازدواج می کنیم.متوجه نیستیم که اخلاقمون باهم جورهست یا نه
    هومن- اتفاقا ازدواج پدرومادرمن هم همینطوربوده!
    من- ازمادرت چه خبرداری؟
    هومن- هیچی،یکبارهم نیومد ببینه من زنده ام یا مرده.خیلی بی عاطفه بود.عاشق پسرخالش بوده،به زوردادنش به پدرمن.بخاطرپول
    خوب دیگه بگذرییم فرهادخان.روزگار،خوب وبد می گذره.فقط آدم خوبی ها وبدی ها یادش می مونه شاید حالا نوبت من باشه!
    «دیگه کم کم رسیده بودیم.ازطرف بازار،به طرف حرم رفتیم وبعدازپارک ماشین،وارد بازارشدیم.همون طورکه جلومی رفتیم ومغازه ها
    رو تماشا می کردیم،چشمم به پیرزنی افتاد که گوشه ای نشسته بود ودرمقابل خود،چند لیف حمام وسنگ پا گذاشته بود،برای فروش.
    به هومن نشونش دادم وگفتم:
    - هومن برگشتیم یادت باشه یه کمکی به این پیرزنه بکنیم
    هومن- که چی؟امروزتوکمک کردی،بعدش چی؟مگه درروزچقدرمی تونه لیف وسنگ پا بفروشه؟
    من- روزی رو خدا میده نه من وتو!
    «به طرف باغ طوطی رفتیم که البته دیگه نه تنها طوطی اونجا دیده نمی شد،بلکه پرنده زیادی هم به چشم نمی خورد»
    من- اول هومن اعمال اینجا بعد فاتحه
    «وقتی بعد سرخاک مادربزرگش رسیدیم هومن گفت:»
    - این خدابیامرز هم خیلی زور زد تا پدرومادرم ازهم جدا نشن ولی نشد
    من- ازکدومشون بیشترناراحتی؟یعنی کدومشون مقصربودند؟
    هومن- هردوشون.تودعوا اگه یه طرف ساکت باشه که دعوا نمی شه!ولی اگه منظورت اینه که کدومشون بیشترمقصرند بایدبگم مادرم.
    این مادرم بود که بخاطر پول دعوا راه می انداخت دلش می خواست ازدارائی پدرم،چیزی هم نصیب اون بشه،اما راهش روبلد نبود. ....



    Shadi and ShaHin like this.

    3 كاربر زير پست you+me=love را پسندیده:

    jolia (02-01-13), Shadi (13-11-12), ShaHin (30-03-13)

    امضای you+me=love
    مهربانـــم!

    شرمنــده ام

    کــه هیچ وقت،

    مهربانــی هایت
    را منتشـــر نکردم

    امـا تــا دلــت بخواهد گلایـه هـا را "پست" کردم...

    و غریبه هــا "لایک" زدند …

    کــاش می توانستم صدای تــو را بنویسم


  5. Top | #4

    http://www.up84.ir/uploads/136033948164281.gif http://www.up84.ir/uploads/136033948164281.gif http://www.up84.ir/uploads/136033948164281.gif http://www.up84.ir/uploads/136033948173842.gif http://www.up84.ir/uploads/136033948173842.gif http://www.up84.ir/uploads/136033948173842.gif

    بخند جون من بخند د بخند تا دنیا به روت بخنده
    نام واقعی
    نیوشا
    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    350
    میپسندم
    111
    تشكر شده 151 بار در 107 پست
    سیستم عامل مرورگر
    میزان امتیاز
    18
    اگه دست دست می کردیم دیرمیشد وروهوا رندون می زدنش!
    خاله ام- اِخوبه والله،شماانگارهومن خان ازهمه چیزخبرداری؟نکنه ازاقوام خودتونه؟
    هومن- خیر،مال اینجانیست .یعنی اهل اینجانیست
    پدرم درحال خندیدن بود،گفتگوبقدری سریع بودکه بیچاره مادرم فرصت حرف زدن پیدانمی کرد.درهمین وقت فرخنده خانم مادرم رو صدا کرد که برای سرکشی به غذا بره
    خاله- فرهادجون،عروس فرنگی گرفتی؟حالا اسمش چیه؟
    من- خاله هومن شوخی می کنه
    خاله- خوب اگه قراره ما ندونیم،عیبی نداره
    هومن- نه خاله خانم چرا ندونید،کی بدونه بهترازشما؟
    «خاله ام که مشتاق شنیدن بود،تمام کلمات رو ازدهن هومن می قاپید»
    خاله- خوب بگوهومن جون،ما هم خوشحال بشیم
    هومن- خاله خانم،همین زیرگوشمون بود.یعنی آب درکوزه وما تشنه لبان می گشتیم
    من- هومن کافیه،خاله شهره خانم نمی دونن توشوخی می کنی
    خاله با خنده- فرهادجون توهم توخارج خوب سیاست یاد گرفتی!؟
    هومن- خاله خانم،این از اولش سیاست داشت.با پنبه سرمی بره!
    خاله-بالاخره ما نباید بفهمیم این دخترخوشبخت کیه؟
    هومن- والله چه عرض کنم،عروس خانم یه دخترکوچولوهم داره
    «پدرم سرش روپایین انداخته بود ومی خندید.انگاربدش نمی اومد که هومن سربه سرخاله بگذاره»
    خاله-چشمم روشن،طرف یه توله ام داره(و عصبانی روی مبل جابجا شد)
    من-خاله جون شما اشتباه می کنید
    هومن فرصت نداد وگفت
    - خاله خانم این حرفا ازشما بعیده
    شهره- مامان،این حرفا چیه؟فرهاد من ازشما معذرت می خوام
    من- شهره این هومن داره شوخی می کنه.ازخودش این حرفارو می گه
    خاله- اِ،پس هومن خان این لقمه روشما برای فرهاد گرفتید؟
    هومن- خاله خانم من صلاح فرهاد رومی خواهم، بدش روکه نمی خواهم
    خاله- خوب چراجواهررونمی گیرین؟
    هومن- آخه دل طرف پیش فرهاده!
    «دیگه داشت موضوع جدی میشدکه به پدرم نگاه کردم وبا اشاره به اوفهموندم که حرف رو تموم کنه .اگرچه پدرراضی نبودناچارشروع کردوباخنده گفت»
    پدر- خاله خانم،هومن ماخیلی شوخه .عروس روهم که برای فرهاد درنظرگرفته،همین فرخنده خانمه.
    «باشنیدن این حرف اول اخم های خاله درهم رفت ولی بعدگل ازگلش شکفت»
    خاله - ذلیل نشی پسر،باورکرده بودم ها!جوون مرگ نشده،خودش هم اصلا نمی خنده!
    شهره- حالافرهادکسی روانتخاب کرده یا نه؟
    من- من تازه رسیدم، به قول معروف هنوز عرق راهم خوشک نشده .
    «دراین بین،دوباره زنگ زدندوعده ای دیگرازاقوام واردشدند.بعدازمراسم ورودیه که همون تعارفات معموله،مادرم شروع کردیعنی آروم درگوش من زمزمه می کرد»
    - فرهاد،اون دختره که می بینی،نوه عموی منه .قبلا زیادرفت وآمد باهاشون نداشتیم،باباش بسازوبفروشه ووضعشون عالیه،دختره هم،بدنسستنگاه کن.
    من- مادر،اون که تقریباهمسن وسال شماس!
    مادر- اونوکه نمی گم!اون خواهرشوهرعمه خانمه،شوهرعمه خانم توبازاره،اونم البته وضعش خوبه دخترشم اونه که داره باپدرت صحبت می کنه .اون که لباس مشکی پوشیده .
    من- پس اون که شما گفتید کدومه؟
    مادر- اوناهاش ،رفت توآشپزخونه .پاشوبروبه هوای آب خوردن،یه دقیقه ببینش وبرگرد.
    نگاه کن فرهاداون که کنار«پاسیو»واستاده ،دخترآقای صدریه،پدرش توشمال،زمین های بزرگ رومیخره،خردمی کنه،می فروشه...
    هومن که جلواومده بودوحرفهای مادرم ومنوگوش می داد،آروم از مادرم پرسید
    هومن- ستاره خانم،اونوقت این زمینهای خردشده روکی می سازه؟
    مادرم- اون که تواون زمینها ویلا می سازه،هنوزنیامده .امشب دعوتشون کردم،حتما می آن
    هومن- ستاره خانم،اونکه کارقاچاق می کنه،کدومه؟!
    مادرم- قاچاق اونطورکه نمی کنه!جنس ازمرز،بدون گمرک واردمی کنه،شوهرعمه فرهاده .
    من- ولی مادر،دختره که دم پاسیوواستاده بود،رفت طرف نوه عموی شما
    هومن- اونی هم که لباس مشکی پوشیده بودرفت طرف اون خانم وآقاهه
    «درهمین وقت دوباره زنگ زدندوعده ای تازه واردشدندوهنوزسلام واحوال پرسی تموم نشده بودکه دوباره یه عده دیگه واردشدندودوباره همه بلندومراسم سلام واحوال پرسی وتعارف
    واین حرفها.»
    مادرم دوباره کنارمن نشست وآروم گفت:
    مادرم- اون اولی که اومد،دیدیش که؟با یه دختره وپسراومدند؟برادرشوهرخاله س،اونم توی بازاره .دخترش هم خیلی خوشگل ونازه .
    اون بعدی هام که اومدن،حشمت خان. پسردایی مادرم .بنگاه حمل ونقل داره،دخترشم،همونه که بغلش نشسته.
    هومن آروم پرسید:
    - ستاره خانم،این خلافش چیه؟
    مادرم- این توی کامیونهایی که مال شرکتش هستند،لوازم کامپیوتروموبایل وازاین چیزهایواشکی می آره ایران
    هومن- ستاره خانم نمی شه به اینها بگید که هرکدوم ازدخترها،برن پیش پدرومادرشون بشینن؟ آدم اونهاروباهم قاطی می کنه .
    اصلا کاشکی هرخانواده،لباس یک رنگ می پوشیدکه مثل هم باشن .مثل تیم فوتبال!
    «مادرم که تازه متوجه شده بودهومن سربه سرش گذاشته،خنده اش گرفت وگفت»
    - پسرخیرنبینی،داری منو مسخره می کنی؟
    هومن- مادرم داغم روببینه اگرشمارومسخره کنم .ولی ستاره خانم من جای شما بودم هایه تلفن می زدم نیروی انتظامی بیادتمام این خلافکارهارودستگیرکنه ببره
    مادرم- اِوایواش،اگه بفهمن آبروم میره پسر!
    هومن- آخه اینا که شمادعوت کردید،همه شون سابقه دارن!اینجاشده ستادکلاهبردارها!
    «مادرم هومن رومثل پسرخودش دوست داشت .برای همین هیچوقت بهش چیزی نمی گفت به همین خاطرهم هومن آزادانه جلوی مادرم هرچی دلش می خواست می گفت .»....
    آخرین مهمان هم،چند دقیقه بعد اومد.آقای ارسلانی،ویلاساز درزمین های تکه پاره شده شمال!
    کم کم فرزندان خانواده،همونطورکه هومن خواسته بود،کنارپدرومادرشون قرارگرفتند وسلام واحوالپرسی وسایرمخلفات با همدیگه
    به پایان رسید ونگاه اون ها متوجه هومن شد برادرشوهرخاله آقای دلخواه:
    خوب فرهادخان چطوری هایی؟باورکن ازروزی که رفتی،دائم به فکرت بودم
    هومن- فکرنکنم قربان شما حتی لحظه ای به من فکرکرده باشید
    آقای دلخواه که انتظارهمچین جوابی نداشت،سرخ شد وگفت:
    - منظورتون ازاین حرف چیه؟یعنی من دروغ میگم؟
    هومن- خیرقربان،بنده فرهادنیستم،هومن هستم.شما حتما به یاد این بودید ودائم بهش فکرمیکردید(وبااین حرف من روبه آقای دلخواه نشون داد)
    آقای دلخواه که متوجه اشتباه خودش شده بود،بلند بلند شروع به خندیدن کردبعد گفت:
    - خوشم اومد جوون.سالها بودکه کسی این طوری جواب منونداده بود(ودوباره خندید)
    صدری زمین خوردکن شمال:
    خوب حتما حالاکه فرهادخان پس ازاتمام تحصیلات به ایران برگشته،جناب رادپوریکی ازکارخانه ها روبه نامشون می کنند و
    به امید خدا،می شن یه کارخونه دارموفق مثل پدرشون
    شوهرعمه خانم- فرهادجون اگه بیاد توبازارهم بد نیستها؟
    برادرشوهرخاله- بله،کاملا.زنده باشن،بازاربیان خیلی براشون مفیده
    هومن- بله،صد درصد،مخصوصا که درهمین مورد تخصص همم گرفته فرهاد جون!
    برادرشوهرخاله- زنده باشن،مدرکشون چیه؟یعنی متخصص چی هستن فرهادخان
    هومن- الکترونیک
    شوهرعمه- به به،ماشاالله،واقعا بازاربه همچین [Only registered and activated users can see links. ] احتیاج داره؟
    «من که داشتم ازخنده،خفه می شدم،چپ چپ به هومن نگاه کردم»
    برادرشوهرخاله- زنده باشن،صحبت احتیاج شد،یادم اومد جناب مسعودی(شوهرعمه)شماهم،تا فهمیدید مابه اون قلم جنس آخرواردکردید
    احتباج داریم،همه گذاشتید انبار؟
    شوهرعمه خانم- آقای دلخواه(برادرشوهرخاله)قربون شکلت،اسمش روگفتی،فامیلش روهم بگو!جنس رو همه احتیاج دارن،قیمتش اصله
    شوهرخاله توری- قرلرنشد اینجا صحبت بی وفایی بشه.پس ما اینجا چیکاره ایم؟وسط روبگبریم وغائله روختم کنیم،قبول؟
    هومن-آقایون لطفا اگه معامله جوش خورده،حق کمیسیونش روفراموش نکنید.اینجا یه بنگاه معتبریه!
    «همه زدند زیرخنده.پدرم ازهمه بیشترمی خندید»
    صدری- جناب ارسلانی،کاررو درروی سی قطعه زمین شمال کی شروع می کنید؟
    ارسلانی- به محض اینکه اینکه درختهاشو قطع کردند.با درخت توی زمین که نمیشه برادر! روی درختها که نمی شه ویلا ساخت!
    شوهرخاله توری- حشمت خان شما ساکتید؟فدات شم قراربودیه چیزهایی توتریلی جاسازی بشه،چی شد؟
    حشمت خان- ما که درحضوربزگان اسائه ادب نمی کنیم،ولی با اجازه تون ترتیب همه کارها داده شده.
    درهمین موقع هومن آرام به من گفت:
    - بابا صدرحمت به باندمافیا عجب آل کاپون هایی جمع شدن اینجا!
    بعد روبه دخترهای فامیل کرد وگفت:
    - خانمها وآقایون،اگرلطف کنید وتشریف بیاورید این طرف سالن،شاید بتونیم با کمک همدیگه،یک باند آدم ربایی یا یک شبکه توزیع
    مواد مخدرراه بندازیم.خوشبختانه سالن بزرگه وامکانات فراوان!
    همه زدند زیرخنده وآقای صدری گفت:
    - راست میگن بچه ها،شما جوون ها برید یه طرف دیگه.ما اینجا باید یه لقمه نون دربیاریم
    هومن- بعله دیگه،ما هم بریم شاید یه تیکه بوقلمون پیدا کنیم با این یه لقمه نون بخوریم.
    «سپس همه جوون ها با خنده به طرف دیگه سالن رفتند.مادرم با بقیه خانمها هم درگوشه دیگرسالن مشغول گفت وشنود شدند.»
    هومن- خانمها،خواهش می کنم بعداز نشستن،خودشون رو با ذکرنسبت دوری ونزدیکی به فرهاد معرفی کنن
    «همه با نگاهی مشتاق ولبی پرخنده،طبق دستورهومن روی مبل های آخرسالن که فاصله نسبتا زیادی هم با بقیه داشت،نشستند.»..

    ShaHin likes this.

    3 كاربر زير پست you+me=love را پسندیده:

    jolia (02-01-13), Shadi (30-03-13), ShaHin (30-03-13)

    امضای you+me=love
    مهربانـــم!

    شرمنــده ام

    کــه هیچ وقت،

    مهربانــی هایت
    را منتشـــر نکردم

    امـا تــا دلــت بخواهد گلایـه هـا را "پست" کردم...

    و غریبه هــا "لایک" زدند …

    کــاش می توانستم صدای تــو را بنویسم


  6. Top | #5

    http://www.up84.ir/uploads/136033948164281.gif http://www.up84.ir/uploads/136033948164281.gif http://www.up84.ir/uploads/136033948164281.gif http://www.up84.ir/uploads/136033948164281.gif http://www.up84.ir/uploads/136033948164281.gif http://www.up84.ir/uploads/136033948164281.gif

    همیشه دوستت داشتم ....
    نام واقعی
    شاهین
    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    عنوان کاربر
    مدير كل سايت
    نوشته ها
    7,534
    میپسندم
    4,373
    تشكر شده 5,113 بار در 3,310 پست
    سیستم عامل مرورگر
    میزان امتیاز
    290
    خیلی ممنون نیوشا جان

    فوق العاده بود
    you+me=love likes this.

    كاربر زير پست ShaHin را پسندیده:

    you+me=love (18-05-13)

    امضای ShaHin
    گمشده این نسل، اعتماد است نه اعتقاد.
    اما افسوس، که نه بر اعتماد اعتقادیست و نه بر اعتقادها اعتماد!

    خدایــــــــــــــــــــا


موضوعات مشابه

  1. بررسی واژه "لقاء" در برنامه رادیویی "نسیم واژهها"
    توسط Mr.ram در انجمن بایگانی انجمن ها
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 04-09-13, 02:45
  2. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 22-08-13, 02:36
  3. "حسن دانايي فرد" مهمان "مسير پيشرفت"
    توسط Mr.ram در انجمن بایگانی انجمن ها
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 18-08-13, 15:02
  4. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 10-08-13, 18:32
  5. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 12-07-13, 00:25

کلمات کلیدی که به وسلیه آن به این صفحه انتقال داده شده اید:

رمان عاشقانه وسکسی

داستان عاشقانه سکسی

رمان سكسي

رمان عشقی وسکسی

رمان عاشقانه پریچهر

داستان عشقی وسکسی

رمان های عاشقانه وسکسی

رمان sex

رمان عاشقانه سكسي

رمان سکسى

http:www.forum84.irthread3560.html

داستانهای عاشقانه وسکسی

وسکسی داستان ورمان

رمانsex

داستان عاشقانه سكسي

رمان های سکسی

رمان سکسی و عاشقانه

رمانهای عاشقانه وسکسی

دانلود رمان عاشقانه وسکسی

داستانهای عاشقانه سکسی

رمان عاشقانه و سکسی

داستان سکسی پریچهر

داستان عاشقانه وسکسی

داستان سکسی رمان

رمان عاشقانه جنسی

کاربران دعوت شده

کلمات کلیدی این موضوع

فرستاد، فرش، قرن، قرار، قصه، موقع، می، میکنه، مگه، مال، مثل، مست، نمی، چی، چیز، نگاه، چای، نداره، نرسیده، چشم، هفت، هم، همه، هواپیمایی، و، ورود، وسط، یه، یعنی، کلمه، کنند، کنه، کنیم، که، کهن، کوچک، کرده، کردی، گفت، گذشته، گرفته، گریه، گربه، گرسنه، پور، پیاده، پدری، پرنده، پسر، آیفون، آخه، آدم، آدرس، آره، آرزوی، آزاد، آغوش، امنیت، انسان، اون، این، اینجا، ایران، اگه، اتفاق، اجازه، بلند، بچه، به، بهش، بود، بودن، بودند، بالای، بامزه، بابا، بازی، باشیم، باشید، باغ، بده، بدیم، بری، برات، بزنم، بعد، تموم، تمام، تنها، تنگ، تهران، تکان، تاکسی، جوانی، حلقه، حلال، حمله، حتما، حدود، حرف، حرکت، خلاصه، خنده، خونه، خوب، خودش، خوش، خیلی، خیابانی، خانم، خانه، خارجی، خاطره، خداحافظ، دقیقه، دیوونه، دیگه، دیگران، دیدی، داریم، داستانی، دخترش، درجه، درست، دستش، رفته، راننده، راحت، زمین، زمانی، زنگ، زیر، سقوط، سلام، سیاه، سال، ساعت، سرنوشت، شوخ، شام، شانه، شب، شد، شده، شدیم، شرکت، صندلی، طرف، عاشق، عشق

نمایش برچسب‌ها

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
دوستان ما
تاریخچه سایت
سایت فروم 84 از سال 1391 فعالیت خود را آغاز کرداست . از لحظه تولد تاکنون فروم 84 همواره سعی در بکارگیری شیوه های مدیریتی جدید و سعی در ایجاد مکانی مناسب برای به اشتراک گذاشتن مطالب و هم فکری دیگر کاربران داشته است . فروم 84 مفتخر است که توسط وب هاست 84 میزبانی میشود .
اگر سایتی با پیج رنک 2 به بالا دارید میتوانید با ما تبادل لینک کنید .

اکنون ساعت 23:01 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

ایمیل پست الکترونیکی مدیریت سایت : Admin@forum84.ir
پیامک همراه جهت پیامک : 30008016801661